
-

جنگ روایت ها
📰 جنگ روایتها در سیاست جهانی؛ قدرتی فراتر از سلاح!
در جهانی که قدرت نه فقط در اختیار ارتشها، بلکه در دست سازندگان معناست، جنگ روایتها به صحنهای برای بازتعریف سیاست جهانی بدل شده است.
باشگاه خبرنگاران جوان؛ پیمان صالحی* – آنچه در گذشته از طریق توپخانه و ناو جنگی اعمال میشد، امروز از مسیر دوربینها و واژهها صورت میگیرد. روایت، دیگر صرفاً ابزارِ توضیح نیست؛ بلکه خود، بخشی از واقعیت سیاسی است. این همان چیزیست که «آنتونیو گرامشی» متفکر مارکسیست ایتالیایی، از آن با عنوان «هژمونی فرهنگی» یاد میکرد: سلطهای که نه از راه زور، بلکه از طریق القای روایتهای مشروع شکل میگیرد.
نظم لیبرال پس از جنگ سرد، با اتکا به شبکهای از رسانهها، نهادها، و مفاهیم به ظاهر بیطرف، کوشید خود را «طبیعیترین» حالت ممکن از سیاست معرفی کند. اما همانطور که «کارل اشمیت» هشدار داده بود، سیاست هرگز از صحنه حذف نمیشود، بلکه تنها صورتبندی آن تغییر میکند.
در این میدان، هر روایتی درباره «تروریسم»، «دموکراسی»، «حقوق بشر»، یا «نظم» حامل بار ارزشی و سیاسی است. وقتی رسانههای غربی، مقاومت در فلسطین یا لبنان را تروریسم مینامند، درواقع مشغول ترسیم یک نظم هستند، نظمی که در آن، تنها کنشگری مشروع است که در چهارچوب روایت غربی سخن بگوید. اینجا دقیقاً جاییست که روایت، جای قدرت نظامی را میگیرد.
«میشل فوکو» فیلسوف فرانسوی، بر پیوند عمیق میان «دانش» و «قدرت» تأکید میکرد. از نگاه او، آنکه تعریف میکند، حکومت میکند. رسانهها امروز نه فقط منتشرکننده داده، بلکه مهندسان معنا هستند؛ و در جهانی که نبردها بیش از پیش در حوزه ادراک جریان دارد، روایتسازی شکل پیشرفتهتری از جنگ شده است.
امروز، رسانههای غربی در حال از دست دادن انحصار معنایی خود هستند. ظهور رسانههای مستقل، از راشاتودی تا پرستیوی، از الجزیره تا شبکههای محور مقاومت، نظم روایی سابق را به چالش کشیدهاند.
کشورهایی مانند ایران، که با روایت رسمی لیبرالیسم همسو نیستند، تنها در صورتی میتوانند در معادله قدرت باقی بمانند که زبان خود را بازتعریف کرده و با آن سخن بگویند. بازتعریف روایتها، امروزه معادل بازتعریف جایگاه در نظم بینالملل است.
وظیفه سیاستگذار و دیپلمات فرهنگی، فقط مدیریت تصویر بیرونی نیست؛ بلکه ورود به جنگ معناست. باید بدانیم که در نظم جهانی جدید، روایت یک کنش استراتژیک است. دیگر نمیتوان به تحلیلهای فنی صرف بسنده کرد.
بههمین دلیل است که نظم در حال تغییر، نه صرفاً جغرافیای قدرت، بلکه معنای آن را نیز دگرگون کرده است. در این نظم نو، بازیگر قدرتمند، آنکسی نیست که تنها ابزار نظامی دارد؛ بلکه کسیست که میتواند معنایی را در سطح جهانی قالبریزی کند و آن را «عقلانی»، «اخلاقی» یا «واقعبینانه» جلوه دهد.
پس اگر میخواهیم سیاست را بازتعریف کنیم، باید از روایت آغاز کنیم. سیاست، بیش از آنکه رقابت بر سر منابع باشد، منازعهای بر سر معناست؛ و در جهانی که «حقیقت» همواره از درون رسانه عبور میکند، برنده کسیست که معنای حقیقت را بهتر بسازد، نه صرفاً کسی که حقیقت را در اختیار دارد.
نویسنده: پیمان صالحی، پژوهشگر روابط بینالملل و فلسفه سیاسی غرب
منبع: باشگاه خبرنگاران جوان -

آیا واقعاً اختلاف ایران و آمریکا بر سر سانتریفیوژ است؟
📌 منتشر شده در باشگاه خبرنگاران جوان – ۲۳ فروردین ۱۴۰۴
با نزدیک شدن ایران و ایالات متحده به دور جدیدی از مذاکرات غیرمستقیم هستهای در مسقط در تاریخ ۱۲ آوریل ۲۰۲۵، بخش عمدهای از پوشش رسانهای همچنان بر نگرانیهای تاکتیکی متمرکز است؛ مسائلی مانند تحریمها، سطح غنیسازی اورانیوم یا احتمال یک توافق موقت.
اما آنچه در زیر لایههای دیپلماسی پنهان مانده، فاصله فلسفی عمیقی است که همچنان تهران و واشنگتن را از یکدیگر جدا میسازد. این اختلاف، دعوایی میان دو دولت بر سر جزئیات فنی نیست؛ بلکه تقابلی میان دو جهانبینی است که ذاتاً در برابر همگرایی مقاومت میکنند.
از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، ایران خود را نه صرفاً بهعنوان یک قدرت منطقهای، بلکه بهمثابه یک چالش تمدنی در برابر نظم لیبرال تعریف کرده است. ایران چشماندازی بدیل ارائه میدهد که ریشه در اندیشه سیاسی اسلام دارد — چشماندازی که نسبیگرایی اخلاقی، فردگرایی سکولار و سلسلهمراتب امپریالیستیِ نهادینهشده در مدل غربی را رد میکند.
در مقابل، ایالات متحده ایران را نه تنها بهعنوان یک بازیگر ژئوپلیتیک، بلکه بهعنوان یک انحراف ایدئولوژیک سرسخت میبیند: مقاوم در برابر جذب و مصون از فشار.
دقیقاً به همین دلیل است که با وجود سالها دیپلماسی پنهان، میانجیگریهای طرف سوم، و انعطافهای تاکتیکی گهگاه، گفتوگوی ایران و آمریکا همچنان در یک بنبست متافیزیکی گرفتار مانده است. تخیل لیبرالی که سیاست خارجی آمریکا را شکل میدهد، نمیتواند بهطور کامل مشروعیت یک جمهوری اسلامی را بپذیرد.
برای روشن شدن موضوع، باید گفت رویکرد تهران به مذاکرات، در معنای متعارف کلمه، حداکثری نیست. این رویکرد بر اصول استوار است. ایران میتواند در مورد زمانبندیها، چارچوبهای فنی یا سازوکارهای بازرسی مصالحه کند، اما نه در مورد هویت خود.
واشنگتن اما همچنان هویت را یک متغیر تلقی میکند، نه یک اصل ثابت؛ با این امید که فشار اقتصادی یا تعامل تدریجی، در نهایت ایران را بهسمت «نرمالسازی» در قالب نظم لیبرال سوق دهد!
در چنین بستری، بعید است که مذاکرات مسقط به یک گشایش منجر شود؛ مگر آنکه ایالات متحده بپذیرد که این اختلاف صرفاً بر سر سانتریفیوژها یا رفع تحریمها نیست، بلکه موضوع اصلی استقلال تمدنی ایران است.
یک توافق کوتاهمدت شاید همچنان ممکن باشد، اما یک توافق پایدار نیازمند چیزی بسیار ریشهایتر است: دگرگونی در تخیل راهبردی آمریکا.
✍ نویسنده: پیمان صالحی | پژوهشگر روابط بینالملل و فلسفه سیاسی غرب
-

آمریکا و پارادوکس لیبرالیسم
۱۶ فروردین ۱۴۰۴ | یادداشت منتشرشده در دیپلماسی ایرانی
ایالات متحده طی دههها خود را مدافع جهانی ارزشهای لیبرال – مانند دموکراسی، حقوق بشر و آزادی بیان – معرفی کرده است. اما در عمل، همان اصولی که آمریکا ادعای دفاع از آنها را دارد، اغلب به ابزارهایی برای توجیه جنگها، خاموشکردن مخالفان و تحکیم قدرت در دستان نخبگان محدود سیاسی تبدیل شدهاند.
یکی از متناقضترین جلوههای لیبرالیسم آمریکایی، استفاده از مفهوم «ترویج دموکراسی» بهعنوان بهانهای برای مداخلات نظامی است. آمریکا بارها جنگهای خود را با شعار دفاع از آزادی توجیه کرده، اما نتایج اغلب خلاف این ادعاها بودهاند. حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ و مداخله ناتو در لیبی، هر دو منجر به بیثباتی، خشونت و عقبگرد شدند.
در داخل نیز، سانسور دیجیتال و فشار به روزنامهنگاران مستقل گواهی است بر اینکه آزادی بیان در آمریکا، در تضاد با واقعیتهای عملی است. طبق گزارش Columbia Journalism Review در سال ۲۰۲۴، بیش از ۶۲٪ خبرنگاران مستقل اظهار داشتهاند که برای خودسانسوری تحت فشارند.
همچنین، اصل تکثر سیاسی در نظام دوحزبی آمریکا عملاً کنار گذاشته شده است. صداهای مستقل اجازه ظهور نمییابند و نظام انتخاباتی بیشتر به یک مدیریت دوگانه شباهت دارد تا یک دموکراسی واقعی. نظرسنجی Pew در سال ۲۰۲۴ نشان میدهد تنها ۱۹٪ مردم آمریکا باور دارند که دولت نماینده منافع آنان است.
از منظر اقتصادی، شکاف طبقاتی به شدت افزایش یافته و لیبرالیسم اقتصادی بهجای ایجاد رفاه همگانی، تمرکز بیسابقه ثروت و قدرت را رقم زده است. طبق تحلیل توماس پیکتی، سرمایهداری بدون کنترل، تهدیدی جدی برای دموکراسی است.
لیبرالیسم آمریکایی امروز، بیش از آنکه ایدئولوژی آزادی باشد، به سازوکار کنترل تبدیل شده است.
اکنون که نظم جهانی بهسمت چندقطبی شدن در حرکت است، مشروعیت الگوی آمریکایی لیبرالیسم با چالشهای جدی روبهرو شده. پرسش این نیست که آیا آمریکا میتواند دموکراسی لیبرال را صادر کند یا نه؛ بلکه این است که آیا میتواند آن را در مرزهای خود حفظ کند؟
✍ نویسنده: پیمان صالحی | پژوهشگر فلسفه سیاسی غرب